

اَپوش
«اپوش» از کارهای کودک محمد طلوعی است که بر مبنای قصهها و اسطورههای ایرانی نوشته شده است. او در این کتاب به مسئلهای پرداخته است که از دوران بسیار دور تا عصر حاضر همیشه مسئلهای مهمی و حیاتی بوده است یعنی خشکسالی.
طلوعی برای روایت داستانش به سراغ شخصیتهایی رفته است که در قصهها و افسانههای قدیمی ریشه دارند. اپوش شخصیت اصلی داستان، دیو است؛ دیو خشکسالی. این دیو به هر جا پا میگذارد آبها بخار میشوند و جوها خشک. این دیو گمان میکند زیباترین دیو جهان است چون هیچگاه چهرهاش را ندیده است. اپوش وقتی که برای اولین بار چهرۀ خودش را می بیند، وحشت میکند.
ساختار داستان «اپوش» نیز مانند افسانهها بر اساس سفر و پیدا کردن پاسخ سوال قهرمان داستان است. اپوش میخواهد بداند زشت است یا زیبا. او از جنگل و دریا و بیابان میگذرد و در طی این سفر با شخصیتهای دیگری چون مارمولک و موش نیز برخورد میکند. دیو خشکسالی ویژگیهای دیگری هم دارد که یادآور افسانههاست. او وقتی گریه میکند از چشمهایش به جای اشک، سنگ میریزد، وقتی عصبانی میشود بلایی سر مامولک و موش میآورد. این صحنهها برای مخاطبان کودک جذاب است و خنده به لب آنها میآورد. برای ایجاد صحنههای طنزآمیز نویسنده از مبالغه و اغراق استفاده کرده است، مثلا از سنگهایی که به جای اشک از چشمان اپوش میآید، دو کوه ساخته میشود.
اپوش از همه میپرسد که آیا زشت است یا زیبا؟ هرکس حقیقت را بیان میکند و میگوید که زشت است، اپوش او را تنبیه میکند. اپوش در مسیر سفرش به دریا میرسد، اما زورش به دریا نمیرسد و نمیتواند دریا را خشک کند. با این حال دریا، برای پرسش دیو خشکسالی جوابی دارد. دریا به او میگوید تو در میان کوه و دشت و جنگل شاید زشت باشی اما در میان دیوهای دیگر زیبا هستی. اپوش خوشحال میشود و تصمیم میگیرد در بیابان و در میان دیوها بماند.
«اپوش» داستانی شبیه به افسانهها دارد اما با زبان امروزی و تکنیکهای داستانی نوشته شده است و همین میتواند کودکان را با این داستان همراه کند و آنها را با داستانهایی برآمده از افسانهها و اسطورههای ایرانی آشنا کند.