
من نمی خواهم یک موش کوچولو باشم
گاهی آدمها نمیخواهند آن چیزی باشند که هستند. مثلاً آنهایی که دانشگاه رفتهاند، میگویند کاش تحصیلات عالی نداشتیم. آنهایی هم که تحصیلات عالی ندارند، میگویند ای کاش دانشگاه رفته بودیم! مثل این موش کوچولو که دقیقا مثل برخی آدمها از موقعیت خودش راضی نیست و دلش میخواهد چیز دیگری باشد.
راضی بودن از موقعیت کنونی یک پدیدهی پیچیده است و به راحتی به دست نمیآید. نمیتوان کسی را مجبور کرد تا ناگهانی بپذیرد همهی چیزهایی که دارد خوب است. مثل قد، وزن، چهره، پدر و مادر، خانواده و غیره. در واقع این پذیرش به یک سفر نیاز دارد. این سفر درونی با کسب تجربه از سفرهای بیرونی همراه میشود.
اما بهترین وقت برای آموزش این مهارت مهم، دوران کودکی است. شاید به همین دلیل چائو وِن شوان که از بزرگترین نویسندگان حال حاضر جهان و برنده جوایز معتبر بینالمللی است، دست روی این موضوع مهم برای کودکان گذاشته است.
او شخصیت موش کوچولو را خلق کرده تا هم به ما بزرگترها بگوید که از الان برای مهارت پذیرش فرزندتان کار کنید و هم به بچهها و کودکان بگوید برخلاف روانشناسی زرد که میگوید خودتان را بپذیرید و دوست داشته باشید، شما برای این پذیرش باید به یک سفر بروید و تجربه کسب کنید.
اما چه سفری؟ همان سفری که موش کوچولو رفت. او قبل از هر چیز با این مسئله، درون خودش مواجه شد. آن را انکار نکرد. آن را طرح کرد. آنهم با تعداد زیاد از موجوداتی که فکر میکرد میتوانند به او کمک کنند. سفر او دستاوردهای مهمی داشت. هم برای خودش و هم برای ما و هم برای کودکان.
داستان تصویری «من نمیخواهم یک موش کوچولو باشم» نوشتهی چائو ونشوان نویسندهی برجستهی چینی مناسب کودکان گروه سنی 7 تا 10 سال و دربارهی پذیرش تفاوتهای فردی است.
شخصیت اصلی داستان موشی کوچولو است که از شرایط خود راضی نیست و دوست دارد، تغییر کند. او حسابی توی خودش است و حالواحوالش با همیشه فرق میکند. در طول داستان، موش کوچولو چندین شخصیت مختلف را ملاقات میکند که هر کدام نظرشان را دربارهی زندگی و پذیرش آن میگویند. او اول گربهای را میبیند و به او میگوید؛ دوست ندارد یک موش کوچولو باشد، بلکه دلش میخواهد گربه باشد. اما گربه از گربه بودن خودش دل خوشی ندارد، او میگوید سگها همیشه گربهها را اذیت میکنند و گربه بودن اصلا خوب نیست. بنابراین موش کوچولو تصمیم میگیرد سگ باشد. در راه سگی را میبیند و تصمیمش را به او میگوید؛ اینکه از موش بودن خسته شده و دلش میخواهد، سگ باشد! اما سگ از این تصمیم موش خوشحال نمیشود. چون سگها همیشه در خدمت شکارچیها هستند و گرگها و پلنگها آنها را گاز میگیرند و همیشه زخمی هستند. پس ظاهرا سگ بودن هم چیز چندان جالبی نیست. موش کمی فکر میکند و اینبار تصمیم میگیرد که شکارچی باشد و...
نویسنده با داستانی ساده و شخصیت بامزهی یک موش کوچولو به موضوع مهم پذیرش خود و رشد شخصیت میپردازد و از چالشهای درونی کودکان در رابطه با پذیرش موقعیت خودشان میگوید. موضوع پذیرش خود از همان دوران کودکی اهمیت دارد. مخاطب کودک با موش کوچولو در سفرش همراه میشود و در طی داستان درمییابد که پذیرش خود یک سفر است نه اتفاقی ناگهانی. شخصیت اصلی داستان در برخورد با موجودات گوناگون و پی بردن به ویژگیها و مشکلات آنها در پایان به این نکتهی مهم پی میبرد که هر فرد ویژگیها و استعدادهای منحصر به فرد و خاص خودش را دارد. این ملاقاتها به او کمک میکند تا به تدریج به درک عمیقتری از خود برسد و مفهوم پذیرش را بهتر بفهمد.
«من نمیخواهم یک موش کوچولو باشم» داستانی در ستایش خود بودن است. این داستان به کودکان کمک میکند که از مقایسهی خود با دیگران دست بردارند و تفاوتهای فردی خودشان را بپذیرند.